اون نمیدونه دوسش دارم ولی من که میدونم

همه = هیچ

باید بخشی از وقت‌هایم را به هیچ اختصاص دهم. وقت بگذارم سکوت کنم و سکوت بشنوم و فکر نکنم. پوچ باشم. تنها. بی مخاطب. آرام. حبابی سرگردان. تهی. آماده برای انفجار. باید بنشینم و حساب کنم چند سال است که خودم بوده‌ام و تا کی می‌خواهم خودم باشم. تا کی اسیر خودم، نازپرورده‌ی خودم، عاشق خودم، محبوب خودم. باید خیابان‌ها را یکی یکی پیاده بروم و فکر نکنم. به همه فکر نکنم. حتی به هیچ هم فکر نکنم. دل‌م برای دوران جنینی‌ام تنگ شده. دورانی که حتی در یاد ندارم. برای آن زمانی که هیچ نمی‌‌دانستم. برای دوران نوزادی‌ام. آن روزهایی که خنده‌‌‌‌‌‌هایم حتی بی‌حساب و کتاب بود. گریه‌هایم حتی مغزم را درد نمی‌آورد. ذهن‌م را مشغول نمی‌کرد. برای آن شب‌هایی که می‌دانستم مادرم دوست‌داشتنی است اما احساس‌م حاصل تفکر نبود. حتی حاصل ایمان به مادرم هم نبود. فقط می‌دانستم. همین. 

اما این روزها همه چیز را محاسبه می‌کنم. حرص می‌خورم. انگیزه می‌گیرم. دغدغه دارم. صبح اگر دیر دانشگاه برسم چه؟ برسم و وقت‌م را به بطالت بگذرانم چه؟ وقت‌م را به بطالت بگذرانم و لذتی نبرم چه؟ لذتی نبرم و افسرده به خانه برگردم چه؟ با افسردگی گوشه‌ی اتاق‌م بنشینم و فیلم نگاه کنم و از همه دور باشم و تا دیروقت بیدار باشم چه؟ صبح اگر دیر دانشگاه برسم چه؟

کاش به همه فکر نکنم. حتی به هیچ هم فکر نکنم.

۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

برای تو

 

دلم می خواست تو را می دیدم و برایت می گفتم در این سال ها که نبودی و بودم و فهمیده بودم که عصاره هستی عشق است، چقدر نبودنت، به من حس نیستی می داد. روبرویم بنشانمت و دست هایت را گره کنی و لج کنی و بگویی: «بدو بگو، من کار دارم، باید برم» بعد لبخند بزنم و ریشهای زمختم به گونه ام برخورد کند و نگاهت کنم و همه ی این صد سال تنهایی را برای تو ی بی حوصله بازگو کنم. شاید اگر طاقت آوردی برایت بگویم که در حج در مسجدی به نیتت نماز خواندم و ثوابش را راهی گیسوان بلندت کردم. حتی برای اینکه مزاحی هم کرده باشم به تو می گویم که روحانی کاروان، گفت کارم اشکال شرعی دارد.

برایت می گویم که چه فکرها به سرم زد و چه روزها تصمیم گرفتم که مانند اغلب آدم ها عشقم را بفروشم و خروار خروار هوس بخرم. چقدر تا لب لب لب لب لب لب لب لب غیر رفتم و یاد لبت افتادم و دامنم را ورچیدم. چه شبهایی که روبروی دکه ها ایستادم و فندک های آویزانشان را نگاه کردم و هوس کردم جلو بروم و تنهایی ام را با سیگاری قسمت کنم ولی یادم افتاد که قسمت کردن تنهایی ام با غیر جفاست به رنجی که کشیدم. اگر صمیمی تر شدیم برایت می گویم که حتی موقع نبودنت، از رفتنت می ترسیدم. از بد بودنت. بد اخلاق بودنت. کم محبتی ات. خودخواهی ات. سرد بودنت. یک طرفه بودن عشقمان. نبودی ولی میترسیدم. 

تو دامن سفید چین چینت را پوشیده ای و به حرف هایم گوش می دهی و چیزی نمی گویی. وقتی خودم را خسته کردم و تمامی تنهایی هایم را برایت گفتم و اشک هایم تمام شد و لب هایم خشک شد، با بوسه ای همه خستگی هایم را در می کنی و تنهایی هایم را پر می کنی و اشک هایم را به خنده مبدل می کنی و لب هایم را تر میکنی.

امروز شاید نیستی ولی فردا که بیایی اینگونه خواهی بود ...

 

۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

از گربه تا گی

به جرات میتونم بگم شاید چالش برانگیزترین متنای عمرمو دارم مینویسم ولی با جرات بیشتری میتونم بگم راجع بهش خوب میدونم و این قوت قلبیه برام

چند روزیه که از ماجرای "گربه" ی هانیه توسلی و حرف و حدیثا میگذره. توی این قضیه باز ماها موضع های خاص خودمونو گرفتیم و بحث فرهنگ و دین و غرب و شرق کردیم و اعتقاداتمونو کوبیدیم توی سرهم. یه عده روانشناسم اون وسط وایسادنو گفتن ببینید چقد ماها بدیم. چقد مشکل داریم. یه عده جامعه شناسم حد وسطو گرفتن. همیشه همه بحثای این عالم همینجوریه و این حرفا رو جدی نگیرین.

اما بیاین بدون هیچ قضاوتی به موضوع گربه ی هانیه توسلی نگاه کنیم. اصولا چی میشه که یه انسان انقدر شیفته ی یه گربه میشه که وقتی میمیره تا این حد غصه میخوره. چرا اصن این سوال. یه سوال کلی تر. اصولا پدر و مادر چرا انقد برای ما جایگاه پیدا میکنن که موقع مرگشون احساس میکنیم دگ از درون تهی شدیم.

جواب همه این سوالا اینه که ما به موجودات و اجسام دور و ورمون معنا می بخشیم. یعنی ما میگیم خوک حیوان دوست داشتنی ای نیست و گربه هست. اگه قبلش برعکس نگاه کنیم بعدا هم خوکو دوست داشتنی میبینیم و از گربه متنفر میشیم. پدر مادر هم همینن. این ماییم که علاقه و دوست داشتنمونو تعیین میکنیم که برای چه موجودی صرف شه.

بی تعارف میگم. هیچ عشقی و هیچ معشوقی توی این عالم نیست. هیچکی انقد گل نیست که براش بمیری. این ماییم که میگیم این گله و اون خله. قطعا منظورم از این که میگم این "ماییم" فقط خواسته ی ما نیست. محیط ما هم جزو "ما" حساب میشه و اونم برای ما خوبو بدو تعیین میکنه. توی چنین شرایطی یه سری دستورات و قوانین اومدن که برای ما مشخص میکنن به چه چیزایی علاقه مند بشیم به چه چیزایی نشیم. این دستورات میتونه به دین تعبیر بشه، میتونه تعبیر به فرهنگ بشه، جامعه  باشه و صدتا چیز دگ که برای ما قانون تعیین میکنه.

اما یه چیزی هست که باید خوب بهش فک کنیم. ما بی نهایت آپشن داریم. این دستورات هستن که میگن از بین این بی نهایت، این ها رو انتخاب کن. 

اینا رو گفتم که به اینجا برسم که تو میتونی جزو آپشنات عشق به پیرمرد همسایه ی بالایی هم بذاری و میتونی با اون مراوده داشته باشی. خیلی هم که بهش فکر کنی کم کم حس میکنی بدون اون پیرمرد زندگیت پوچه. کم کم عاشقش میشی. چون جزو آپشنات اومده.

میتونی حاضر باشی برای نجات یه گربه بمیری. (توجه کنید که شاید برای یه عده تون مسخره به نظر بیاد این حرفا. بگید مگه میشه یکی برای یه گربه بمیره. درجواب بهتون میگم دستورات زندگیتونو بذارید کنار میبینید میشه. )

داستان گی ها هم همینه. اصولا براساس دستورات نباید مرد از مرد خوشش بیاد یا زن از زن. اما وقتی این آپشنو باز بذاری وقتی تصمیم بگیری که خوشت بیاد خب به راحتی خوشت میاد. به راحتی معاشقه میکنی. به راحتی کاریو میکنی که برای اونایی که طبق دستورات عمل میکنن مسخره به نظر میاد.

این مشکل از خلق گی ها نیست. گی ها هم مثل ادم های عادی هستن. فقط یه آپشنو برای خودشون باز گذاشتن که بقیه براساس دستوراتشون نمیذارن.

اینا رو نگفتم که گی ها رو تایید کنم. چون من هم توی زندگیم دستوراتی وجود داره و گی ها رو رد میکنه اما با این حال باید اینو فهمید که انسان میتونه همه چیز بشه. همه چیز. هر چیزی که فکرشو بکنید. میتونه با الاغ ازدواج کنه و با سگ معاشقه. میتونه همه چیز بشه.

توی این هرج و مرج و اختیار، خوبه که ادم خودشو یه کم محدود کنه. یه کم دستورات چاشنی زندگیش کنه.

۱۱ آبان ۹۶ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

فراموشی

 

آن وقت ها در کَت ام نمی رفت. باورم نمی شد بشود. ولی به طرز فجیعانه ای شد. باورم نمی شد بمانم. ولی به طرز فجیعانه ای ماندم. دنیا همین است. از هر که بخواهی که روزگار بدون مادرش را تصور کند، حالش بد می شود. اما مادر از دست داده های زیادی حالشان خوب است.

۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

پشیمانی فرّار

به این فکر میکردم چرا وقتی از یه کاری پشیمون میشیم بعد یه مدت بازم انجامش میدیم. خیلی از مسایل توی زندگی هستن که ما لیبل "اشتباه" روشون میذاریم و وقتی سمتشون میریم بعدها با ناراحتی ازشون یاد می کنیم. بزرگترین اشتباهای آدما رو اگه نگاه بکنی اکثرش پای یکی وسط بوده. یعنی شاید یه آدمی هر روز دست توی دماغش بکنه و ککش هم نگزه ولی وقتی حواسش نیس و جلوی رئیسش دست توی دماغش میکنه و رئیسش یه اخمی بهش میکنه این حرکتش میشه یکی از همون اشتباهای جبران ناپذیر! شاید تا مدتها به این کارش فک کنه. در حالیکه اگه معتقد بود واقعا کارش زشته از همون ابتدا باید پشیمون می بود.

حضور آدما در اشتباهات زندگیمون باعث شدیدتر شدن پشیمونی حاصله از اون اشتباه میشه و عملاً زندگی رو برای آدم سخت میکنه. این آدمها هم حتما باید آشنا باشن. چون اگه غریبه باشن تاثیر بسزایی در آبروی انسان ندارن و عملاً دیدن یا ندیدنشون فرقی نداره. اینطوری میشه که وقتی از "امیلیا کلارک" شخصیت "دنریس" در سریال "گیم آف ترونز" میپرسن نظر خانوادت درباره صحنه های غیراخلاقی سریال چیه میگه من تا اونجایی که ممکنه سریالو با خانوادم نمی بینم! خجالت میکشم! در واقع کسی که چنین نقشی رو در سریالی با میلیونها مخاطب در سرتاسر جهان بازی کرده و صحنه های غیراخلاقی ای در طول سریال براش رقم خورده اصلا براش مهم نیس آدمای دنیا نظرشون چیه! از خانوادش ولی خجالت میکشه! (من امیلیا کلارک رو قضاوت نمیکنم. جملشو نقل قول میکنم)

از نوجوونا راجع به مسایل عشق و عاشقیشون اگه سوال بپرسی که از کدومش بیشتر پشیمونی شاید اشاره کنن به اون رابطه ای که پدر یا مادرشون یهویی فهمیدن و از دستش دلخور شدن. از همون نوجوون اگه بپرسی چندتا رابطه داشتی شاید بگه خیلی ولی فقط اون رابطه ای که آشناهاش فهمیدن و آشناهاش رو تحت الشعاع قرار داده رو به عنوان یک "ریگرت" (پیشمانی = regret) برات مثال بزنه.

اشتباهایی که آدمای آشنا اونا رو میفهمن باعث میشه آدم سعی کنه دگ سمتشون نره یا حساب شده تر سمتشون بره. یه عده هستن که بعد از اینکه آبروشون به خطر میفته کامل اون کارو کنار میذارن. یه عده دگ هنوز هم از کارشون پشیمونن اما نمیتونن از اون کار دل بکنن. برای همین سعی میکنن با هزار تا مخفی کاری به حیات پراشتباه خودشون ادامه بدن. عده اول مصداق عقلایی هستن که از یه جا دوبار گزیده نمیشن اما عده دوم ریسک پذیرن. یه عده سومی هم هستن که شروع میکنن نظرشونو درباره اشتباه عوض میکنن و میگن اصلا ما کارمون درست بوده و بقیه اشتباه فکر میکنن. این عده هم بدبخت دوعالم خواهند شد ! (این خط این نشون)

اما فاکتور "انسان های آشنا" رو از اشتباهات حذف کنی ذات واقعی آدما نمایان میشه. یعنی معلوم میشه وقتی یه ادم طرفدار محیط زیسته،همیشه طرفداره یا اگه آدمای آشنا از دور و برش برن آشغال میریزه کف خیابون.

فضای مجازی از این حیث که میتونه فاکتور "انسان های آشنا" رو حذف کنه برای شناخت فرهنگ و جامعه ما کاملا مفیده. هرکسی با اسم تقلبی میاد توشو فحش میده و میره. صداقتی که فضای مجازی داره فضای حقیقی نداره. آدما از ترس بقیه خودشونو رو نمیکنن ولی فضای مجازی نمایانگر جامعه امروز بشره. 

راه دور نریم مثلا خود من. من اسممو توی هیچ جای سایت نزدم. چرا؟ چون نمیخوام توسط آدمای آشنای زندگیم قضاوت اشتباه بشم. چرا قضاوت اشتباه بشم؟ چون من در اینجا با زمانی که بیرون از اینجام فرق دارم. چجوری ام؟ مثلا نمیگم گیم آف ترونز میبینم :))) اما من میبینم. چه بقیه بفهمن چه نفهمن

این همه حرف زدم برای چی ؟

میخوام بگم اگه یه کاری اشتباهه از نظر آدم باید همیشه و همه جا اشتباه باشه. اگه یه کاری هم درسته باید همیشه و همه جا درست باشه. اگه کار اشتباهی هم میکنی که دوس نداری بقیه بفهمن انجامش نده! اگه هم نمیتونی انجامش ندی، نظر بقیه برات مهم نباشه. بعد از هربار انجام دادنش عذاب وجدان بگیر. صبر نکن تا پدر و مادرت ببیننو تذکر بدنو بعد تازه یاد پشیمونی و عذاب وجدان بیفتی. 

۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

بخوادبخونه

کسی هست بخواد بخونه منو ؟

۱۲ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

دور دنیا در ده خط

سلام

تند تند براتون بگم که تازگیا فهمیدم:

*) آدما همونجوری باهات رفتار میکنن که انتظار داری باهات رفتار کنن

*) دم خدا گرم که یه دانشجوی دکتری به این شاخی رو بغل دست من گذاشته

*) همیشه عشق اولویت اول زندگی ه. ببین کی گفتم

*) بجای آنکه چندین بار عاشق بشوید، آن یک نفر را چندین بار عاشقانه بپرستید

*) خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

*) دوس ندارم فیلمی بهتون معرفی کنم که اگه صحنه های ناجورشو دیدین گناهش بیفته گردن من ولی فیلمی که نمره ش 8.2 ه و محصول 1998 ه یکی از قشنگای روزگاره. از دستش ندین ببینیدش :))

*) اگه خواستین خدا رو بشناسین توی فیلم و کتاب دنبالش نگردین. جهانی که کارگردان و نویسنده خلق میکنه جهان ذهن یک مخلوقه. نه جهان خالق. توی جهان ذهن یک مخلوق ممکنه که یه نفر همه رو بکشه و با خوبی و خوشی از دنیا بره ولی توی جهان خالق، عدالت وجود داره. طعم تلخ عذاب وجدان هست. قاتل به دست خانواده مقتول کشته میشه و اِت سترا

*) گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

*) آدمای منفی به پیچ و خم جاده فک میکنن و آدمای مثبت به زیباییای طول جاده، آخرش ممکنه هر دوشون به مقصد برسن ولی خب یکی با حسرت و اون یکی با لذت!

*) آدما رو به اندازه لیاقتشان دوست بدار و به اندازه ظرفیتشون ابراز کن... الهی قمشه ای

*) ماییم که از باده ی بی جام خوشیم... مولوی

 

 

۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مُجیز

نگاهی مجدد بر پدیده خلقت دوست از منظر اقلیت ها !

به نام خدا

دلیل اینکه انقد میخوام راجع به دوست حرف بزنم اینه که واقعاً دوستای آدما جایگاه ویژه ای دارن ! یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر موجوداتی هستن که بالاجبار باهاشون ارتباط برقرار میکنی و البته در بیشتر مواقع راضی ای از این رابطه اما دوستو با دستای خودت انتخاب میکنی ! و بهش چنان جایگاهی میدی که میتونه گند بزنه به زندگیت و بره !

دوستا رو میشه چندجور دسته بندی کرد ولی اصلاً دسته بندیا مهم نیستن ! مهم اینه که تو حالت باهاشون خوش باشه. وقتی سن ت کمه با بچه هایی رفیق میشی که مثلاً به نوعی مودب ترن ! مثلاً توی مهدکودک و دبستان با بچه هایی رفیق میشی که وقتی دارن خوراکیشونو میخورن یه تعارف به تو هم میزنن! بعد اردو که میرین برای شمام خوراکی میارن !

توی دبیرستان دوستیای من به این سبک بودن که هرچی طرف بیشتر فحش میداد و بیشتر راجع به مسائل غیراخلاقی صحبت میکرد بیشتر جذب میشدم ! شاید عجیب به نظر بیاد ولی برای یه پسری که هیچی از هیچی نمیدونه اینجور رفقا نقش یه فانوس رو داشتن !

توی کارشناسی هم افرادیو انتخاب کردم که بیشتر شوخ طبع بودن ! بیشتر حالم باهاشون خوش بود و بیشتر حس میکردم مرام میذارنو مچ میشیم و میخندیم !

ولی الان توی ارشد از آدمایی خوشم میاد که دهنشون بوی قرمه سبزی نمیده ! 4 تا کتاب خوندن و چندتا فیلم دادن ! توی یه سری زمینه ها تئوریسین ن مثلاً ! میشه باهاشون مشورت کرد و مشورت گرفت !

نکته جالب اینجاس که من از بین همه ی شعبه هایی که توی هر دوره از زندگیم زدم (شما به جای شعبه بگو دوست) شاید اندک ن آدمایی که الان میپسندمشون ! یعنی به مذاق الانم خوش میاد.

حالا سوال اینه باید با بقیه چیکار کرد ؟

شاید عجیب به نظر بیاد این حرفم ولی این بقیه رو باید اروم اروم خنثی شون کرد !

دقیقتر بخوام بگم واقعاً شاید کارایی یه دوست در آینده تنها همین باشه که بگی "ای وای منصور چقد بزرگ شدی ! ای وای چه پیر شدی ! کجا بودی این همه مدت ! یادته اکبرو یه بار با کوکب دیدیم توی پارک ! بعد رفتیم یه سیگارت انداختیم زیر کوکب ! وقتی سیگارت ترکید،  عمه اخترو اوردیم جلوی چشای کوکب " بعدم قاه قاه بخندین و حسرت بخورین چه سالای خوبی بود !

واقعا کارایی یه سری از ادما در همین حد ه ! یعنی نمیشه بیشتر از این باهاشون باشی و ازشون نفع معنوی ببری! البته ماها قطعاً وقتی اینجور رفقا رو میبینیم حسرت میخوریم که چرا این همه مدت باهم نبودیم ! ولی مطمئن باشید نبودنمون با اونا بهتر از بودنمون بوده !

دوستایی رو که حس میکنین نتونستن آپدیت کنن خودشونو با سن تون، با سلیقه تون ، آروم آروم کنار بذارید !

و سعی کنید ازشون خاطره بسازید و نگهشون دارید واسه بعداً

چون مطمئن باشییییییییید بیشتر اون دوستایی که اوج کمکشون، خوراکی دادنشون بود و اوج حرکتشون، فحش دادنشون بود و اوج صمیمیتشون، جوک گفتنشون بود وقتی مواجه میشن با خواسته های جدید شما باعث پیشرفتتون نمیشن !

باعث میشن با همون خواسته ها و توقعات و همون شخصیت قبلی تون، درجا بزنید و این با اصل زندگی در تناقض ه

۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۲:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مُجیز